سفر نهان
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

         جمال در نظر و شوق همچنان باقیست                گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٧ - مریم |لینک به نوشته

دل از ما برد و روی از ما نهان کرد...

در آدمی عشق و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالم ملک او شود نیاساید وآرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه ای و صنعتی ومنصبی و تحصیل نجوم و غیره می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آنچه مقصودست به دست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایهای نردبان جای ا قامت و باش نیست از بهر گذشتن است.خُنُک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایه های نردبان عمر خود را ضایع نکند.


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٧ - مریم |لینک به نوشته

 

عشق در باغ ها نمی روید

عشق در بازار فروخته نمی شود

هر آنکو آنرا می طلبد شاه یا گدا

سرش را می دهد تا بستاندش

چه بسیاری که کتاب های بزرگ را خواندند و مردند

هیچ یک هرگز نیاموختند

دو حرف و نیم از عشق

هر که می خواند می آموزد.

 

باریک است راه عشق

هرگز دو را در آن جای نیست.

تا من بودم خدا نبود

حالا که او هست من نیستم.

 

کبیر می گوید: ابرهای عشق باریدند روی من

قلبم را خیساندند

 جنگل درونم را سبز کردند

یک قلب تهی از عشق

باز هم خدا چشیده نشده

اینگونه است انسان

در این جهان: عروجش بی ثمر

برانگیخته

مجذوب

با نام او

مست عشق

نشئه از رویتش

چه تشویشی؟

برای رهایی؟

قصه عشق

ناگفتنی

هرگز ذره ای گفته نشده است

گنگ شیرینی را می چشد

لذت می برد... و لبخند می زند

ـ کبیر-


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧ - مریم |لینک به نوشته

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد**** دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد

 

 

 

باید که ستون اصلی معبدی که بنا می نهی آسودگی باشد و ذهنی تهی از افکار...

وقنی ذهن در خلا‌ء باشد بنای معبد پایان یافته است

و در درون چنین معبدی سکوت تنها ایزد پرستیدنی است.

-اوشو


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - مریم |لینک به نوشته

نوروز ۸۷


ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی به یار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی
ای فضل خوش چو جانی وز دیده‌ها نهانی
اندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی
ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی
ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی
ای گل چمن بیارا می‌خند آشکارا
زیرا سه ماه پنهان در خار می‌دویدی
ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان را
کاحوال آمدنشان از رعد می‌شنیدی
ای باد شاخه‌ها را در رقص اندرآور
بر یاد آن که روزی بر وصل می‌وزیدی




بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان
شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی
سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی
چشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی

 

عید نوروز را به تمامی دوستان خوبم تبریک می گویم. امیدوارم سالی سرشار از مهر و محبت در پیش رو داشته باشین.

حق نگهدارتون

یا علی مدد


 


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦ - مریم |لینک به نوشته

آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود ...

اى کمیل در هنگام هر شدت و سختى بگو لاحول ولا قوة لا بالله  که خدای تعالى بوسیله آن ترا نجات مى دهد. و نزد نعمت بگو الحمدلله که خداوند آن را فزونى مى بخشد. پس هنگامى که رزق تو دیرتر رسید استغفار کن خداوند در کار تو گشایش مى دهد 

- مولا علی (ع)


پيام هاي ديگران () | جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦ - مریم |لینک به نوشته

هر دم چه کشی بر تنم آن خنجر کين را *** آغشته به خون چندی کنی جسم حزين را

گویند روزی دزدی وارد خانه ی رابعه عدویه شد و جز آفتابه ای نیافت. چون خواست بیرون شود رابعه او را گفت:‌ای فلان٬ اگر دزد بی باکی هستی بدون چیزی بیرون مرو. دزد گفت:‌من چیزی نمی یابم. رابعه او را گفت: ای بیچاره! با این آفتابه وضو بگیر و داخل این صندوق خانه شو و دو رکعت نماز بگزار. اگر چنان کنی دست خالی نمی روی...

دزد چنان کرد که رابعه گفته بود. چون به نماز برخاست رابعه سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: ای آقا و مولای من٬ این دزد در خانه ی من آمد و نزد من چیزی نیافت. من او را بر در خانه تو راهنمایی کردم. او را از بخشش و نیکی خود محروم مدار.

چون دزد از دو رکعت نماز فارغ شد٬ از عبادت لذت برد و تا آخر شب ادامه داد. آنگاه که هنگام سحر رسید رابعه بر او وارد شد و او را در حال سجود یافت که در حال سرزنش نفس خود       می گفت:

هرگاه پروردگارم مرا بگوید: آیا شرم نکردی کا نافرمانی مرا کردی و گناهت را از بندگانم پوشیدی و با معصیت به سوی من آمدی٬ چه خواهد بود سخنم با او وقتی که مرا عتاب کرده و از خود براند...

رابعه او را گفت دوست من٬ شبت چگونه بود؟ گفت به خوبی! مولای من در پیش من به خواری و بیچارگی من واقف شد٬ عذر مرا پذیرفت و شکستگی مرا جبران کرد و گناهانم را بیامرزید و به مقصود خود رسیدم.

پس بیرون رفت٫ در حالی که قیافه اش متحیر بود. رابعه دستش را به آسمان بلند کرد و گفت: ای آقا و مولای من٬ این مرد به در خانه ی تو ساعتی ایستاد٬ او را پذیرفتی و من از لحظه ای که تو را شناختم در حضور توام. آیا خواهم دید که مرا پذیرفته ای؟ پس در سرش ندا کردند:

ای رابعه! برای تو او را پذیرفته ایم و به سبب تو او را نزدیک گردانیدیم.


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦ - مریم |لینک به نوشته

يا الله

يک شب آتش در نيستاني فتاد

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد

شعله تا سرگرم کار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

ني به آتش گفت: کين آشوب چيست؟

مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟

گفت آتش بي سبب نفروختم

دعوي بي معنيت را سوختم

زانکه مي گفتي نيم با صد نمود

همچنان در بند خود بودي که بود

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بي دردي علاجش آتش است


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ - مریم |لینک به نوشته

 

مي تراود مهتاب
                  مي درخشد شبتاب


نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم ميشكند


نگران با من استاده سحر
صبح ميخواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم بجان باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند


نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا ! به برم مي شكند


دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار بهم ريخته شان
بر سرم مي شكند


مي تراود مهتاب
                  مي درخشد شبتاب

مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در ، مي گويد با خود:

غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شكند


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦ - مریم |لینک به نوشته

يا الله

سخنی از خواجه عبدالله در باب تصوف:

این کار به دل آگاه است نه به دستار و کلاه٬ پر کار باش که کاروان بر سر راه است اگر در پس مانی او را چه گناه است...

ای عزیز تصوف چیست؟ کار کردن و مزد ناخواستن٬ رنج بردن و باز ناگفتن. عارف را از دنیا عارست و آخرت نزد او خوارست٬ او را به این و آن چه کار است. زاهد به بهشت می نازد و عارف به دوست٬ صوفی را چه گویم که خود همه اوست.

صوفی بی نشان است... امروز نهان و فردا پنهان است اگر سر این کار داری بر خیز و قصد راه کن نه زاد برگیر نه کس همراه کن٬ از عارفان در جهان نشانی نیست و زبانی که از معرفت نشان دهد در دهانی نیست...

*****

حق تعالی دنیا بیافرید و بر خلق بیاراست و گفت اینجا جای بلاست و آخرت بیاراست و گفت این نشان عطاست و خود بقیومی بیاراست و گفت:

ای جوانمران هر دو گیتی از آن ماست٬

اگر پایی داری در بند او دار

 و

اگر سری داری در کمند او دار...


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱۱ آبان ،۱۳۸٦ - مریم |لینک به نوشته